التماست نمی کنم !
هرگز گمان نکن که این واژه را
در وادی آوازهای من خواهی شنید
تنها می نویسم بیا !
بیا و لحظه یی کنار فانوس نفس های من آرام بگیر !
نگاه کن!
ساعت از سکوت ترانه هم گذشته است !
اگرنگاه گمانم به راه آمدنت نبود
ساعتی پیش
این انتظار شبانه را به خلوت ناب خواب های تو می سپردم !
حال هم
به چراغ همین کوچه ی کوتاه مان قسم
بارش قطره یی از ابر بارانی نگاهم کافی ست!
تا از تنگه ی تولد ترانه طلوع کنی !
اما
تو را به جان نفس های نرم کبوتران هره نشین
بیا و امشب را
بی واسطه ی سکسکه های گریه کنارم باش !
مگر چه می شود
یکبار بی پوشش پرده ی باران تماشایت کنم ؟
ها ؟
چه می شود ؟
نوشته شده توسط سعید در چهارشنبه هشتم خرداد 1387 ساعت 9:7 موضوع | لینک ثابت

روی شیش تا سیم گیتار دنبال صدات می گردم
با تو میرم روی ابرا تک و تنها بر میگردم
بازم این بالش نمناک تکیه گاه گریه هامه
توی کوچه های رویا قدم تو پا به پامه
خواب هفت تا پادشاه رو دوست ندارم که ببینم
آخه من دشمن کاخم ‚ آخرین چپر نشینم
تو رو داشتن تو رو داشتن
دیگه کیمیاست عزیزم
خلی وقته هق هق من
بی تو بی صداست عزیزم
دوست دارم تو رو ببینم پای سفره ی ستاره
سفره ای که جز نگاهت هیچی تو خودش نداره
پای اون سفره ی خالی با تو سیر سیر سیرم
می تونم دست هزار تا مرد غمگین رو بگیرم
بگو این خواب همیشه چرا تعبیری نداره ؟
بگو چشمای تو تا کی من رو منتظرمی ذاره ؟
تورو داشتن تو رو داشتن
دیگه کیمیاست عزیزم
خیلی وقته هق هق من
بی تو بی صداست عزیزم
نوشته شده توسط سعید در چهارشنبه بیست و پنجم اردیبهشت 1387 ساعت 9:15 موضوع | لینک ثابت
بچه که بودم
از جریمه های نانوشته که بگذریم
سلمانی و ساعت و سیب
سکه و سلام و سکوت
و سبزی صدای بهار
هفت سین سفره ی من بود

بچه که بودم
دلم برای آن کلاغ پیر می سوخت
که آخر هیچ قصه یی به خانه نمی رسید

بچه که بودم
تنها ترس ساده ام این بود
که سه شنبه شب آخر سال
باران بیاید
نوشته شده توسط سعید در شنبه بیست و چهارم فروردین 1387 ساعت 10:23 موضوع | لینک ثابت

دقت کن!
این آخرین قرار ِ میان ِ نگاه من و نیاز توست!
هر سال خدا،
ده روز مانده به شروع تابستان
(همان بیست و یکمین روز آخرین ماه بهار را می گویم!)
سی دقیقه که از ساعت نه شب گذشت،
به پارک پرت کنار بزرگراه می ایم!
باران که سهل است
آجر هم اگر از ابرها ببارد
آنجا خواهم بود!
نشانی که ناآشنا نیست؟
همان پارک همیشه پرسه را می گویم!
همان تندیس تمیز جارو به دست!
یادت هست؟
شبیه افسانه ها شده ای!
دیگر همه تو را می شناسند!
تو هم مرا از پیراهن روشن آن سالها بشناس!
چه خطوط ِ تاری
که در گذر گریه ها بر چهره ام نشست!
چه رشته های سیاهی
که در انتظار ِ آمدنت سفید شد!
چه زخمهایی که ... بگذریم!
بگذریم! بی بی باران!
مرا از آستین خیس ِ همان پیراهن آشنا بشناس!
خداحافظ؟!

نوشته شده توسط سعید در یکشنبه هجدهم فروردین 1387 ساعت 8:6 موضوع | لینک ثابت

هر روزتان نوروز
نوروزتان پیروز
فرا رسیدن سال نو را صمیمانه به شما عزیزان تبریک می گویم
نوشته شده توسط سعید در چهارشنبه بیست و دوم اسفند 1386 ساعت 8:58 موضوع | لینک ثابت
درباره وبلاگ

فارغ از مکان وزمان برایتان می نویسم!همراهیم کنید.
فهرست اصلی
آرشیو موضوعی
یاسمین من!
با نام تو
گر چه می گویند...
تبریک به یک دوست
قلبی از رز
استاد نقاش من
تو را دوست میدارم
تو را دوست میدارم
دوستان
نوشته های پیشین
طراح قالب
POWERED BY